ذبيح الله صفا
980
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
سبزه مفتون طرّهء سنبل * سرو مجنون شيوهء گلنار غرقه در جوى گشته نيلوفر * ز آن ميان بيدمشك جُسته كنار تا گره زد بنفشه طرّهء جعد * غنچه بگشاد نافههاى تتار لاله بشكفت و باده صافى شد * ساقيا خيز و جام باده بيار فصل گل را بخرّمى درياب * وقت خود را بناى و نى خوشدار دست در زن بدامن گل و مل * مىسرا هردمى سنائىوار « بعد ازين دست ما و دامن دوست * پس ازين گوش ما و حلقهء يار » بر سمن نَقره برگشاد تذرو * در چمن نعره بركشيد هزار شد ز آواز طوطى و دُرّاج * گشت از نالهء چكاوك و سار باغ پر پردههاى موسيقى * راغ پرلحنهاى موسيقار بلبل از شاخ گل به صد دستان * مدح سلطان همى كند تكرار * * ز سنبلى كه عذارت بر ارغوان انداخت * مرا به بيخودى آوازه در جهان انداخت ز شرح زلف تو مويى هنوز ناگفته * دلم هزار گره در سر زبان انداخت دهان تو صفتى از ضعيفيم مىگفت * مرا ز هستى خود نيك در گمان انداخت كمان ابرو پيوسته مىكشى تا گوش * بدان اميد كه صيدى كجا توان انداخت ز دلفريبى مويت سخن دراز كشيد * لب تو نكتهء باريك در ميان انداخت عجب مدار كه در دور روى و ابرويت * سپر فگند مه از عجز يا كمان انداخت ز سرّ عشق هرآنچ از عبيد پنهان بود * سرشك جمله در افواه مردمان انداخت * * دوشم غم تو مُلكِ سُوَيدا گرفته بود * دودم ز سينه راه ثُريّا گرفته بود جان ز آرزوى لعل تو در تنگ آمده * دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود مىديد شمع در من و مىسوخت تا بروز * ز آن آتشى كه در من شيدا گرفته بود